
را نمی شنوند،چه تلخ است قصه ی عادت.
چه تلخ است قصه ی عادت.

سهلا حقش بود که بمیرد چون قتل کرده بود، چون نمی خواست فرزند پنج روزه اش مثل خودش بی خانمان و آواره باشد، چون مادر بود.
اما اگر پدر ناشناخته این کودک این کار را می کرد چه مجازاتی در انتظارش بود؟این روزها خیلی خسته ام و فکر بهنود،سهیلا، سفر و... منتظران مرگ از ذهنم خارج نمی شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزل گاهی بجوید.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن،نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
آه،بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
"لنگستون هیوز"
هميشه هماني
جخ امروز از مادر نزاده ام
نه، عمر جهان بر من گذشته است
نزديكترين خاطره ام خاطره ي قرن هاست
بارها به خون مان كشيدند
به ياد آر
كه تنها دستاورد كشتار
نان پاره ي بي قاتق سفره ي بي بركت ما بود
اعراب فريبم دادند
برج موريانه را به دستان پر پينه ي خويش براي شان در گشودم
مرا و همگان را به نطع سياه نشاندند و گردن زدند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه رافضي ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه قرمطي ام دانستند
آن گاه قرار گذاشتند
كه ما برادرانمان يكديگر را بكشيم
و اين كوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود
به ياد آر
و تنها دست آورد كشتار
جل پاره ي قدر عورت ما بود
خوشبيني من تركان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
يوغ ورزا بر گردن ما نهادند
گاو آهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستاني چندان بي مرز شيار كردند
كه بازماندگان را هنوز از چشم خونابه به روان است.
ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان وا سپردیم
به خاطر دارم پیام شان را
سرنوشت شان را
آری...
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.
عزت ابراهیم نژاد
ظاهرن ایشان مردم ایران را فاقد حداقل شعور فرض می کنند که در یک برنامه ی زنده ی تلوزیونی چنین دروغ هایی را می گویند.آن هم مسایلی که با زندگی روزمره ی مردم ارتباط دارد و مردم با پوست و گوشت خود آن ها را لمس می کنند. از مسایل مهم حقوق شهروندی،امنیت اجتماعی و ...که بگذریم تورم و شکاف طبقاتی چیزهایی نیستند که برای فهم آن نیاز به سواد و تحلیل کارشناسانه داشته باشیم.آقای رییس جمهور در حالی این دروغ ها را مطرح می کنند که بلافاصله بعد از مناظره ی ایشان، بانک مرکزی نرخ رسمی تورم را ۶/۲۳٪ اعلام می کند.
من از این مناظره خیلی عصبانی شدم چون با من و امثال مانند مانند یک بی شعور رفتار شد که کمترین آگاهی لازم را از مسایل روز جامعه ی خود ندارد.
